امیر محمد قاسمی زاده


امیر محمد قاسمی زاده
 
 

امیر محمد قاسمی زاده نام کوچک و خانوادگیم که نقشی در آن نداشتم ‌‌در این نسبت انتسابی جز امیرش ، مثل تاریخ و جغرافیا و مولدینم، از نخستین ساعات بامدادیِ آغاز تابستان یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت خورشیدی، به اول تیر ماهش ، افتاده بر خشت بیمارستانی در پیچ شمیران تهران ، که بعد ها سالها راه هر روزه ی رفتنم به مدرسه بود ، هنرستان مالک اشتر یا همان (امین الدوله). از کنار بیمارستانی که دیگر توانبخشی شده بود می گذشتم .
رفتنم در آن سالهای هرروزه به هنرستان نه دبیرستان و پیوسته و بعد از آن به دانشکده هنر و معماری ،رشته ی نقاشی در مقطع لیسانس با فاصله ایی حدود سالهای 1382 تا 1393 و ادامه تحصیل در همان رشته و همان دانشکده در مقطع ارشدش که تنها یک جلسه مانده تا اخذ آن مدرک کذا یعنی دفاعیه ایی که میلی به دفاعش نیست ، دست کم در این روزها ، با موضوعی که پیش ازرفتن دوباره ام به دانشگاه زمان های بسیاری صرف تحقیق آن شد . ماجرای (سلف پرتره) دغدغه ام شده بود ، از آغاز کاوش اسنادی که در تاریخ آن بجا مانده تا معاصرینش . چند و چون و چرایی نقش خود کشیدن بود در تاریخ نقاشی که بعد ها گستره ی دامنگیرش به هنرهای دیگر و ادبیات کشیده شد، که بعد تر موضوع دفاعیه ام شد .
ارتباط من با هنر خاص نقاشی پیش از انتخاب دانشگاهیم در این رشته بود ، یعنی حدود سنین 4 تا 5 سالگی پیش از آن که نمونه ایی از نقاشی هایم را چندان به خاطر بیاورم بازخورد و واکنش اطرافیان بود در حیرتی که برای من هم عجیب می نمود، نه بخاطر این که روزی به نقل از مادرم ، آکواریوم خانه را با ماهی هاو سنگ های کف اش کشیده بودم یا پرواز هلی کوپتری را که از بالای بام خانه ی مان می گذشت در دفترم ثبت کرده بودم و یا حتی نخستین پرتره ایی را که از دایی جان طرح زده بودم.
برای من عین کارهای دیگر بود مثل بازگوشی های کودکانه ، اما شگفت زدگی آنان و تشویق هایشان را به یاد دارم ، تا شوق و پیگیری های خانواده مخصوصا پدرم که همیشه معرف کارهایم بود و مشوق بی وقفه ام، که گاه اسباب خجالت من هم می شد ، مثل روزی که باهم از خیابانی می گذشتیم و پارچه های تبلیغاتی بسیاری نمایشگاه نقاشی را معرفی می کرد، که این علاقه و پیگیری او اسباب رفتنمان به آن نمایشگاه شد ، بعد از دیدین آثار ، جمعیتی که مملو از مهمانان خاص و عام و خبرنگاران بسیار بود ، به گرد نقاش دست مرا گرفته بود و از میان جمعیت عبور میکردیم تا به استاد نقاش رسیدیم ، بی مقدمه رو به استاد از من و نقاشی هایم که چنان است و چنین … و من که خود خجالت بودم در آن هیاهو ، استاد رو به من کاغذ سفیدی که آورده بودند گذاشت و گفت چیزی بکش ، مثلا این میز یا آن گلدان را درست اگر خاطرم باشد و من که در میان بودم و از خجالت عبور می کردم در انتخاب موضوع ، چهره ی پیرمردی را خلاصه کردم در خطوطی که بی شباهت به استاد نبود. هنوز تمام نشده بود که فریاد های استاد بود ، یافتم ،یافتم ، کمال الملکی دیگر را ، همچنان در گوش من زنگ می زند صدایش و خاطره ی آن تشویق ها .
استاد آقالار محمدیان از نسل شاگردان صنایع مستظرفه بود ، یک نسل بعد از کمال الملک ، کسانی چون شیخ ، اولیا ، خوانساری و آشتیانی و ابولحسن خان صدیقی .
در ترکیه استاد دانشگاه هنر بود و گاهی هم در روسیه، کمتر به ایران می آمد، اما به لطف و حکم پدرانه ایی که به من داشت ، چند جلسه ایی به خانه اش رفتم و باهم طراحی می کردیم ، سفارشی شبیه وصیت داشت که پسرم گول رنگ ها را نخور تا میتوانی خط بکش و طرح بزن ، خانه ایی داشت رویایی در میان باغی که برای من بی انتها می نمود ، ساخته و پرداخته به سلیقه خودش ، عمارتْ هندسه ایی گرد داشت ، در حاشیه ی بالای دیوار خانه طرحی به نقش های برجسته جنگ ایران و یونان را گزارش می کرد و سرت با نگاهت می چرخید و تنت هم که دوری کامل زده باشی از آن نگار پر هیاهو ، اسب هایی که صدای شیهه شان را هنوز می شنوم و سربازانی که صدای چکاچاک شمشیر ها و سپرهاشان همراه با برق نیزه هاست و من که گیج میرفتم .
بیشتر منظره می ساخت دور نماهایی از کوه های شمال، قفقاز و جنگل های سر به مه کشیده که به سبک محسن سهیلی خوانساری نزدیک بود ، بوی رنگ و روغن و تینر ، بزرَک و تربانتین همراه بود با بوی دود آتش بخاری بزرگ هیزمش اش ، درست در مرکز کارگاه که لوله اش به چند متر می رسید تا سقفی که هنوز به بلندیش ندیده بودم ، شاید تنها چند جلسه مهمان اش بودم اما خاطره اش تا همیشه در من باقی ست.
خلاصه زندگی در زندگی میگذشت و هم که میگذرد، مرور کارهای من مرور بی وقفه ی زندگیم می شود ، چه آنانی که ساخته ام و چه آنانی که نساخته ام .
در خلاصه ترین گزارشی که میتوانم از خودم و آثارم شرح دهم می بایست به جرات و صراحت ابتدا به کارها و آثاری اشاره داشته باشم ، که نه خواسته ام و نه ساخته ام در واقع به گمانم مهمترین آثار من همان نساختن های من است ، که در این مقال و مقالات دیگر نیامدنی است و هم نگفتنی ، اما هر آنچه هایی که در کارنامه ی کارهای من بر شمردنی است عمدتن آثاری هستند که در مسیر رنگ ها و خط ها نقاشی شده اند ، در واقع نقاشی کشیدن کاری بوده است تمام وقت که در تمام سال های زندگی من فرای حرفه ای ست تنها به مثابه شغلی… همراه ترین راهْ برای بیشترین و مهمترین صورتِ “زبان و بیان”. زبانی که هیچگاه معطوف به تکنیکی خاص و سبکی مجرد و یکسویه نمانده چرا که در هر زمان حاجت به زبانی دیگر است و در این رهگذر شیوه های متنوعی را در نقاشی هایم آزموده ام . از مشق های کلاسیکِ ایامِ نوجوانی و پایبدی به مبانی و اصولِ زیربناییِ طراحی تا جستجو های دیگری در نقاشی های طبیعت گرایانه و فیگوراتیو و پرتره هایی که در آن به تالیفات و نشانه های شخصی دست می یافتم …
یکی دیگر از پیوندهایی که از سطح رنگ ها مرا به جرمِ احجام می برد ساختن مجسمه هایی ست که بیشتر در غالب سفارش بوده است البته متناسب با انتخاب و علایقم که به شرح شان خواهم پرداخت مجسمه هایی که گاه بدل می شوند به فریم هایِ پیاپیِ عکس ها در تولید فیلم.
ساخت مستند ها و فیلم هایی که قالبا گره خورده اند با فضای تجسمی ، تجربه هایی از ساخت فیلم هایی که گزارش می دهند ، مجسمه هایی را که ساخته ام . پایی برای رفتن هنری که اساسن پا در جاست و ایستا ، در یک جا . محصولِ این بخش از فیلم ها عنوانی به نام <فیلم مجسمه> به خود گرفت .
(یک دریچه آزادی)نخستین تجربه ایی بود از ساخت فیلمی به همراه مجسمه ی سیمین بهبهانی در سال 1385
(احمد آباد کجاست ؟) روایت دیگری از مجسمه ی دکتر محمد مصدق بود و مستند هایی دیگر از ساخت مجسمه هایی دیگر که گاه با نقاشی هایم پیوند می خوردند.
حاجت به (گفتن)حرفی دیگر یا به عبارتی دیگر ، عبارتی دیگر است . پس در این میان (واژه ها و کلمات) بجای پرده ها و رنگ ها می آیند و نوشتن آغازیست برای تجسمی دیگر. مجموعه ی شعر ها و طرح های کوتاهی به نام (با ذغال هم می شود خورشید کشید) ضرورت به چنین حاجتی است.(پرتره) چهره نگاری
کشیدن چهره هایی از میانِ توده های رهگذرِ آدم های معمولی و بی نام تا نام آوران و برجستگان تاریخ ایران و جهان بالغ بر 1000 پرتره.
جستجو و کشفِ شخصیتِ انسان ها در خطوطی فرای شباهت، جاذبه ایی بود روانکاوانه …
(خاطره ی نخستین باری که در پارک نزدیک خانه مان کشیدن پرتره را به مثابه شغلی و کسب درآمدی ادامه دادم .
از غروب یک روز تابستانی آغاز می شدکه با یکی از اقوام هم سن وسال به پارکی در نزدیکی خانه رفته بودیم. همین طور که روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بودم و از چهره ی پسر بچه ی کنار دستم طرحی بر می داشتم متوجه حضور آدم هایی شدم که گردآمده بودند به تماشا ، طرح هنوز تمام نشده بود که شنیدم کسی گفت آقا بعدی پسر منِ و بعدی و بعدی و بعدی کار مرا به شب های بعدی کشاند به کشیدن چهره های مشتریان رهگذر و سالها به پارک های دیگر و تجربه هایی که در این دوره گردی ها کسب می شد )
از مجموعه چهره های مشاهیر :
انتشار نخستین آن تدوین پرتره های شاعران معاصرایران بود با تکنیک آب و مرکب . عنوان (یاد مرکب ها ) که در حوزه های دیگر موسیقی و هنرهای تجسمی ادامه پیدا
می کند ، که حدود ده سالی را به خود اختصاص داد. نخستین نمایشگاهِ این مجموعه اولین بار در سال 1388 بود در نگارخانه ی مینا.
تجربه یِ آزمونِ تکنیک ها و سبک های مختلف با موضوعی به نام (احمد شاملو ) محصول کتابی است منتشر شده به نام ( یاد بامداد) در سال 1384 ( برپایی نمایشگاهی در نگارخانه لازاریان ، دروس تهران)، که بعد ها به همراه نمایش یک ویدیو آرت و اجرای یک پرفورمنس در نگارخانه ی مینا اجرا شد .
(نقاش مرگ )
دیگر مجموعه ایست که روایت های مختلفی دارد از تاثیر صادق هدایت و داستان هایش که در دست انتشار است .
(چوب زخم )
(زمان) این زوال ناگزیر، زبانی را در نقاشی های من به شکلی محسوس ایجاد می کرد، که از نیش روزگار بود و روزگاران با زخم هایی که ( روح را چون خوره در انزوا می خورد و می تراشد)*
چوب خط هایی که از دیوارِ زندانِ روزمرگی ها می آمد که بر تن و جان زخم می شدند به صورت چوب زخم .
مجموعه نقاشی هایی که بخشی از آن برای نخستین بار به دعوت خانه موزه دانته در فلورانس ایتالیا به نمایش درآمد.
(زمانی) که همچنان ترکیب های تازه را در من می افزایند ، پاره خط هایی که تجزیه شونده اند بر فرم ها و شکل ها که مدام می شوند در هر نفس…